هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی در مسافرت به دبی

      مسافرتم به دبی عالی بود و خیلی خیلی خوش گذشت اونجا با قصاید دختر عمه مامانم خیلی صمیمی شدم و دلم نمیخواست به این زودی ولش کنم بیام ایران توی این عکس مشخصه من خیلی ناراحتم و موقع خداحافظی با عمه هادین حسابی دوتاییمون اشک ریختیم تا چند روز بخاطر اینکه  مامانی به زور منو برگردوند ایران از دستش ناراحت بودم و باهاش حرف نمیزدم و تا عمه هادین از دبی زنگ میزد من گریه میکردم و به بابایی میگفتم که منو ببر...
27 فروردين 1394

هانی لب دریای بنود

یه روز خوب اومدیم لب دریای بنود پسر خاله ام آقا ادیب خوش تیپ آقا ادیب   ساحل زیبایه بنود ماریه و امیر بچه های دایی محمد در ساحل نایبند جاتون سبز خیلی خوش گذشت   ...
18 اسفند 1393

هانی در اسفند 93

هتل شیرینو دعوتیم و لب دریا دارم بادبادک بازی میکنم اونجا با رامی پسر همکار بابایی دوست شدم و فکر میکردم دختره بهم میگفتن پسره ولی من قبول نمیکردم میگفتم نه دختره ...
18 اسفند 1393

هانی و برف بازی

داریم میریم مسافرت دو روزه و برف بازی صبح زود توی مسیر توقف کردیم برای استراحت و صبحانه خوردن و من کنار شومینه نشستم دارم شیر گرم مینوشم شیراز که رسیدیم اول نوبت به خرید های مامان و بابایی رسید منم حوصلم که سر رفته بود  از نزدیکترین کافی شاپ یه نوشیدنی سفارش دادم و هنوووووز در حال خرید و منم منتظرررر حالا نوبته منه جاتون خالی شهر بازی حسابی خوش گذشت و کلی اسباب بازی واسه خودم خریدم این ماری که توی گردنمه همه ازش میترسیدن جز خودم و اما فردایه اون روز رفتیم سپیدان برف بازی کنیم بابایی عاشششقتم با بابایی هی از اون بالا سر میخوردیم و اصلا نمیترس...
18 اسفند 1393

تولد هانی و بابایی

سلام دوستای گلم یکشنبه پنجم بهمن ماه تولدم بود جاتون سبز با مامان و بابایی سه نفری رفتیم لب دریا و جشن کوچولویی گرفتیم منم قبل از شروع تولد, با بلز کلی آهنگ واسشون زدم چند روز پیش که تولد بابایی بود به مامانی گفتم واسه تولدم مثل کیک تولد بابایی درست کنه ولی به شرطی که حتما شکل دایناسور باشه چون دایناسورها رو خیلی دوست دارم من و بابای مهربونم   کلاهمو با دست گرفتم که باد نبره و بادکنکها هم بخاطر باد رفت توی هوا کلا از اینکه کنار دریا تولد گرفته بودم خیلی شاد بودم اووونجااااا رو ببین یه کوسه میبینم ای بابا چرا وحشت کردید من که شوخی کردم بعد از  سوراخ سوراخ ...
6 بهمن 1393

هانی در یک روز بد و حادثه تلخ (دی ماه 93)

همه چی خوب بود و منم مثل همیشه شاده شاد هر وقت پیچ هایه دوچرخم شل میشه از بابایی یاد گرفته بودم که خودم درستش کنم من ادا در میارم و مامانی ازم عکس میگیره  تا اینکه روز شنبه بعد از ظهر مورخ 13 دی ماه این اتفاق بد برام افتاد پنج دقیقه قبل از اینکه مامانی از سرکار بیاد ؛ به مامان بزرگم گفتم میخوام برم مغازه و توی راه که داشتم میرفتم یک شیشه دیدم و زدم زمین شکوندمش و شیشه انگشت کوچیکمو بدطوری برید مامان بزرگم پرید منو بغل کرد برد خونه و یک دستمال دور دستم کرد ولی خیلی خون میریخت و همون لحظه مامانی رسید و شروع کرد گریه کردن من دیدم مامانم ناراحته گفتم گریه نکن من خوبم و ناراحت نباش و کلی معذر...
17 دی 1393